
سال شرين تلخ گشت در فراق نگاه فرهاددر سكوت بهاران نهان ماند هزاران فريادچو يك سال گذشت از حسرت ديدار دلداربه والله سوگ ان سال بماند عمري در يادخاطرات پريشاني و عطر تلخ بي وفايي يارپيچيده است بر پس كوچه هاي سعادتابادتصوير چشمانش در اخرين كتاب خزانتنها يادگاري براي من از شوق به شهزادخنده هاي تلخ و بي روح در اعماق زمانتنها مونس شب هجران وتنهايي ان سالمي برد دل ...
ادامه مطلب
#دختر از طايفه منزندگي بي عشق قدم زدن در شعري درهم استجهان من بعد رفتن تو يك تصوير كاملا مبهم استهر شب تا اسمان مي روم و ناگهان زمين مي خورمدرد هجرانت همچون ضربه ان سنگ محكم استميروم با ياد عطر نفس هايت تا انتهاي بهشت واهيجايي كه خاطراتمان بر سرم انگار باران نم نم استمي خورد خنجر خيانت به اعماق درخت خزان زدهكس نگويد درخت نيست! فرزند حضرت ادم استكس نگويد دختري از طايفه من در شهر غمگين غزلطالب مردي از جنس غرور و خوددرگير ماتم استيلدا بياباني_1396/9/14 ...
ادامه مطلب
امشب مرا با خود ببر به يك شهر دوردر بام زيباي اغوشت برقصان مرا به زوردنياي من تسليم است به شبي تاريكنگاه كن چروك صورت جوانم را زير نورمن همانم كه مات نگاهت شده استزني در حرمسرا كه پنهان مانده زير تورزني كه زود پير شد در قصه اي تلخشاهدختي كه بود عاشق شهزاده مغروردر اغوش بكش مرابار دگر جلوي رقيبانمزني تو را ميخواست چشم حسودش كور يلدا بياباني_1396/3/7كتاب_شب هاي باراني Instagram;Yalda_beabani74 ...
ادامه مطلب
دست خودت نیست...زن که باشی گاهی رهایش میکنی و پشت سرش آب میریزی و قناعت میکنی به رویای حضورش به این امید که او خوشبخت باشد دست خودت نیست زن که باشی همه دیوانگی های عالم را بلدی میتوانی زیر لب ترانه بخوانی و آشپزی کنی میتوانی جلوی آیینه موهایت را شانه کنی و حس کنی نگاهش را میتوانی ساعتها به امید گره خوردن شال دور گردنش ببافی و در هر رج بوسه ای بکاری برای روزهای مبادایی که کنارش نیستی زن که باشی باید صبور باشی و مدارا کنی و با تمام بغضت لبخند بزنی زن که باشی...هزاران بار هم بگویید دوستت دارد باز خواهی پرسید دوسم داری!؟ و ته دلت همیشه خواهد لرزید.... ...
ادامه مطلب